#تا_آسمان_پارت_364
با بهت.... با نا باوری.....خشک شد میان در باز شده ی حیاط.
زیر نور چراغهای پایه دار دوسمت باغچه ...سایه های از تاریکی بیرون آمده...نفسهایش رفت اما ....دست کشید روی سینه...صدای تق تق قدمها روی موزائیکهای حیاط..صدای ریز ریز خنده ها...خاطره به خاطره نزدیکتر میشد....نفس به نفس از توی سینه اش پر میگرفت....
آن صورت گرد و سفید.....آن لبخند پت و پهن و خبیث.....آن راه رفتن اردک وار.....مردمکهایش دیگر جایی برای بیشتر باز شدن نداشت..
گوشی از دستش رها شد.....لبهایش با آوایی که برایش آشناتر از هر آشنایی بود از هم باز شد:ها...له؟!
نفهمید کی خودش را رساند به پله ها.....با پاهای برهنه.....به خودش که آمد داشت وسط حیاط توی آغوش هاله با خنده اشک میریخت.....
کف دودستش را گذاشت روی گونه های پر و گوشتالوی هاله.همانی که هیچ برجستگی نداشت همانی که همیشه بابتش حرص میخورد و میگفت "بالاخره یه روزمیرم دوتا دونه خوشگلشو میکارم"
صورت هاله را گرفت میان حصار انگشتانش....خوب خوب نگاهش کرد....آن سه سال خاطره...آن روزهای رفته ی دریغ شده....آن خنده ها ...آن گریه ها...همه وهمه برق اشکی شد و از چشمش چکید....
"هاله بود نشسته بود همانجا زیر سایه ی سپیدار پیر پارک.....حرصی...جهنمی......باصورتی سرخ و چشمهایی تنگ و ریز شده....نشسته بود وداشت نقشه ی سرنگونی کاوه ی راد را میکشید.....داشت نوار سبز گره میزد دور مچش ودعا دعامیکرد که حدید برود.....برودو چند روزی توی دانشکده آفتابی نشود....آنوقت...آنوقت بود که پوز کاوه ی راد را به خاک سیاه میمالید...."
وحالا ایستاده بود ...اینجا....توی این شهر...در یکی از گرمترین شبهای مردادماهی....روی موزائیکهای خاکستری حیاط خانه ی پدری....همانی که عصر به عصربا دستهای بابافرهادش آب پاشی میشد...اینجا توی آغوشش.....آنهمه واقعی...آنهمه نزدیک...برایش نه قابل باور بود نه قابل درک....
خنده آرام آرام خزید روی میشی های خوشرنگش...توی سایه روشن حیاط...حلقه ی مردمکهای هاله نور گرفت....رنگ گرفت و با قهقهه جمع شد. لپش را کشید:چطوری عشقولی من؟
چطور بود که گاه یک نام گره میخورد به زندگی ات...به سرنوشتت....؟
چطور میشد که ردپای برخی آدمها حک میشد روی لوح ضمیر لحظه هایت........و هیچ چیز...هیچ چیز حتی زمان هم قادر به محو کردنش نمیشد...
romangram.com | @romangram_com