#تا_آسمان_پارت_366

از همان شب عقد کنانش..توی همین خانه...وقتی که هاله برای اولین بار مهتا را دیده بودتا به امروز که بیشتر ازشش سال از آن شب میگذشت ،همیشه با نام کامل صدا یش میکرد و فحش دوعالم را برای خودش میخرید.

چشمهای ستاره بارانش را داد به آسمان شب . خندید و آخر از همه رفت داخل ودر رابست.

***

چسبیده بود به پهلوی هاله و پذیرایی را سپرده بود به دستان توانمند آیسان که هر بار باخط و نشانی می آمد و دوباره برگشت...

نگاهش سیری روی صورت هاله کردوچشم دوخت به نیم رخش و غبغب سفید ونرمش.

همان آدم بود .. با همان چشمهای گرد... همان لپهای سرخ.. همان هیکل قلنبه.. امابارزترین تغییرش شکمش بود که شده بود اندازه ی کره ی جغرافیایی....

کف دستش را با احتیاط .. با ترس...

کف دستش را با حسی ناشناخته و در عین حال آشنا.. گذاشت روی برجستگی شکم هاله.

هاله با این حرکت نگاهش کرد و دست گذاشت روی دستش. :طاقچه شده....

با ذوق خندید׃خاله قربون این طاقچه.....

_دکتر افکاری حالشون چطوره هاله جان?. ای کاش بابا اینارو هم می آوردین تا هم یه آب و هوایی عوض میکردن و.. هم اینکه یه تجدید دیداری میشد....

_والا عمو جون...شما اگه بابا رو دیدین سلام ماروهم بهش برسونین....ده روزه اومدم شمال ولی فقط سه بار دیدمش. یه بارشم که همون روز اول کاوه منو برد دانشگاه اونجا دیدمش... یا تو بیمارستانه .. یا تو دانشگاه... خونه هم که میاد یا تو اتاقشه.. یاسرش تو کتاب و دفترش... صدای مامانم درآورده دیگه...


romangram.com | @romangram_com