#تا_آسمان_پارت_357
با پرش مهتا روی تخت,جیغ فنر های تشک و مهتا هر دو بالا رفت׃وااای... راس میگی.... ?الهی قربونش بشم....
دست کشید روی شکم تختش ׃دارم خاله میشم?آره.....؟
جدی شد .زد روی پیشانی مهتا و سرش را هل داد عقب׃گم شو بابا...
_آزمایش دادی... ? بی بی چک خیلی دقیقه ها.....
چشم باز کرد برایش ׃تو از کجا میدونی دقیقه ?
_خدا بگم این حس کنجکاویو چیکارش نکنه.....
غش غش خندید׃یه بار با بچه ها رفتیم هر کدوم یکی یه دونه خریدیمو و خلاصه که منفی در اومد....
با دست خاک بر سری حواله اش کرد׃ نه واقعا انتظار داشتی مثبت در بیاد....
سر مهتا از میان بازوهایش گذشت. زبری موهایش غبغبش را قلقلک میداد׃الووووو.....
از خاله به فسقل خاله ....فسقل جان
اعلام وضعیت کن...
لگدی پراند وهلش داد عقب׃گفتم گم شو.... میزنم ناکارت میکنما...
romangram.com | @romangram_com