#تا_آسمان_پارت_358
_این الان جوک سال بود?تو منو بزنی....?
مهتا دلش را گرفت و نمایشی ریسه رفت.بلند شد و پانچش را برداشت ׃به یه فوتم بندی که..
سرتا پا یش را با خنده نگاه کرد. راست میگفت .با آن قد صدو هفتادو شش سانتی واستخوانهایی که سال به سال به طول وعرضشان اضافه میشد ,غول تشنی بود در نوع خودش.
ساکش را انداخت روی شانه . کلا ه کپ قرمز مشکی اش را روی سر جابه جا کرد وراه افتاد سمت در׃رفتما... مطمئنی نمی یای....?
لبهایش را غنچه کرد و بوس فرستاد׃ آره...برو در پناه حق..
_پشیمون شدی پاشو بیا... من تا عصر اونجام....به فرهاد جون بگی...به بانو خانومم سلام منو ابلاغ کن....
_میخوای شبم بمون....
_حالا فک میکنم در موردش... بای...
خندید ׃دیوونه… ..
***
با وجود حس آرامش و امنیتی که اینجا توی خانه ی پدری داشت,باز هم انگار که به هیچ کجا وصل نبود.شبها چشمهایش روی سقف سرگردان میشد و روزهاروی آدمهای دورو برش.
حس و حال آدمهایی را داشت که تمام دارا و ندارشان را ریخته اند درون چمدان کهنه ای وحاضر و آماده گذاشته اند دم در تا همیشه جلوی چشمشان باشد.
romangram.com | @romangram_com