#تا_آسمان_پارت_355

اما به هیچ وجه جلف نبود . اینرا هم خودش میدانست هم بقیه.

ولی سبک مغز چرا....همیشه اول انجام و عملش بود بعد تازه یادش می افتاد که تفکروتعقلی پشت عملش بوده یا نه.

مهتا سر تیوب ضد آفتاب را نقطه به نقطه فشرد روی صورتش ׃چه خبر? شنیدم تورشت گرد و خاک راه انداختی?

پاهایش را جمع کرد توی هم. ظاهرا اطلاع رسانی مادرش موفقیت آمیز بوده و دیگرنیازی به شفاف سازی نبود. هرچند که جز آیسان کسی از حقیقت ماجرا خبر نداشت اماحالا دیگر همه فهمیده بودند که میانشان شکر آب است و به قول مادرش آمده برای قهرنه تعطیلات تابستانی.

مهتا ساک حصیر بافتش را از ته کمد بیرون کشید و انداخت کف اتاق׃تصمیمت چیه حالا?

زبان کشید روی دندان آسیای بالائی اش. چشم ریز کرد برایش׃چه تصمیمی مثلا?

صدای مهتا دور شده بود׃بالاخره تا کی تو هتل فرهاد موندگاری?

جوابی برای این سوال نداشت. نه به مهتا.... نه به بقیه... ونه حتی به خودش. شانه ی راستش رفت بالا ׃فعلا که هستیم در خدمتتون!

مهتا تا کمر توی کمد بود ووقتی که رویت شد حوله ی صورتی استخری روی شانه اش بود و صندلهای لژرنگین کمانی توی دستش׃میگم آسی...?

از میان دندانهایی که افتاده بود به جان لب زیرینش ״هووومی ״کرد.

_بدت نیادا.. ولی مفتم نمی ارزه یارو... اون خدابیامرز کجا .. این کجا...

آهش را عمیق کشید و نگاهش چرخید سمت پنجره.


romangram.com | @romangram_com