#تا_آسمان_پارت_354
تا لاله ی گوشهایش׃بلند شدنا... چقدم بهت میادش.....
مهتا نیم تنه ی بدون بند سفید صورتی اش را روی سینه جابه جا کرد. سرش را توی آینه چپ و راستی کرد׃ میخوام یه چن تا های لایت صورتی و قرمزوبنفش بندازم روش....
_نارنجی یادت رفت...
مهتا ریزخندید.چتری هایش را تا بالای ابروهایش آمده بود,با سر انگشت رج زد׃جدی میادش?ممدم همینو گفت...
ابروهایش رفت تا روی پیشانی׃ظاهرا همه چی داره بینتون خوب پیش میره....
مهتا نشست لبه ی تخت و لنگهای ساپورت طرح جینش را کند ׃تا منظورت از خوب چی باشه...?!
جا گرفت روی صندلی میز توالت و دسته ی موهایش راپیچاندبالا ی سرش׃همین دیگه!یعنی اونقدری پیشرفت کردین که درباره ی مدل موهات نظر میده...
زبانش اگر نیش هم داشت به جهنم!
دسئو را پاف کرد زیر بغلش.از توی آینه به مهتا نگاه کرد. دختره ی به کما رفته ی تعطیل ,همان یک جو عقل داشته و نداشته اش را هم داده بود دست یکی بدتر از خودش.
_حالا خوبه دوست اجتماعیته.... وگر نه معلوم نبود تا کجا میخواستی پیش بری باهاش....
_کم غر بزن عجیجم......مهم گوهر وجودیمه که دست نخورده نگهش داشتم
چپ چپ به مهتا نگاه کرد.درست که خواهر بودند اما هیچ ,وجه اشتراکی نداشتند. مهتاشبیه خودش نبود. نه در ظاهر نه در باطن.سر نترس و بی پروائی داشت و دل و جراتی که توی کمتر کسی دیده بود.از وقتی هم که پایش رسیده بود دانشگاه و چشمهای بابافرهاد و بدتر از آن خان عمو را دور دیده بود, رسما برای خودش فرمانروایی میکرد.
romangram.com | @romangram_com