#تا_آسمان_پارت_353

دستهای مهتا ضربدری نشست رو لبه های مانتو نخی مشکی و از سر بیرون کشیدش.

گلوله کرد و با روپائی شوتش کرد کنج اتاق׃تو اگه قلفه زبونتو چفت کنی نمیرسه.......

چشمهای باز شده اش با مانتو رفت. افتاد پای کمد و دوباره برگشت توی صورت مهتا.رسما لال شده بود.

_جات خالی یه صبونه ی مشتی ام تو اردبیل زدیم... سرشیر و عسل سبلان...خخخ....اونجوری نیگام نکن...تا ایستگاه بیشتر باهاش نیومدم....بعدشم اون رفت سی خودش... مام سی خودمون....

_زحمت کشیدی... چه کاری بود خوب تا دم درمی آوردیش دیگه.....

مهتا با خنده از پنجره سرکی توی حیاط کشید׃چه خلوته خونه...شهر بانوجان کجاست...?

پوووفی کرد .

خمیازه ی دوباره اش را بلعیدو از پشت دستی که گرفته بود مقابل دهان جوید ׃نمی....

دو....نم....

با پشت دست نم چشمهایش را گرفت ׃یا رفته باشگاه....یا پیاده روی..... یا دریا...یا ...

_ یانون بخره....یا نفت بخره........مرسی واقعا... توجیه شدم....

خنده اش پرت شد بیرون .ملافه ی پیچ خورده را از دورش باز کرد و افتاد به جان چندسانتی های هپلی مهتا که حالا رسیده بود


romangram.com | @romangram_com