#تا_آسمان_پارت_339

حفره ی دهانش را با فشار خالی کردپرگاز طول بزرگراه را تاخت ومیدان بزرگ رادور زد.

چهل دقیقه ی بعد ایستاده بود مقابل درورودی شرکت. برای دیدن احتمالی ماشین حامدچشمی چرخاند. نبود.کیفش را از روی صندلی برداشت و گوشی را چنگ زد.

تا پائین آمدن آسانسوربا کف کفش روی گرانیتهای سیاه خاکستری کریدور ضرب گرفت.وارد دفتر که شد هنوز نفس نفس میزد.

رضائیان به محض دیدنش از پشت میز بیرون آمد.دستش را گرفت سمت سالن کنفرانس:مهندس شفائیان خیلی وقته تشریف آوردن....

داشت میرفت سمت در که دستش رابرایش بالا برد که"باشد".

یقه ی پیراهن سرمه ای اش را صاف کرد . دستگیره را پائین کشید و با سرفه ای مصلحتی وارد شد.

سر شفائیان با لبخند از روی اوراق کنده شد:به به جناب مهندس....

دست شفائیان را فشرد:شیری یا روباه...؟

خنده ی پر صدای شفائیان انگار نوید خبرهای خوش بود.

میز بیضی رادور زد وجا گرفت روی کاناپه ی چرم زیر پنجره.نگاهی به ابروهای ازهم باز شده ی شفائیان انداخت.

برای کشیدن نفس آسوده هنوز زود بود،حداقل نه تا وقتی که سرو کله ی حامد پیدا نشده بود.

کیفش را باز کرد و پوشه ی سفید را برداشت.دسته ای از برگه ها را جدا کرد وانداخت روی میز:گواهی مبدا....


romangram.com | @romangram_com