#تا_آسمان_پارت_338

صدای پچ پچش از میان سرو صدا بالا آمد :کجایی تو؟هنو نرفتی شرکت؟

-گند بزنن ..نیم ساعته گیر افتادم تواین ترافیک لعنتی....

-فرمان را چرخاند وشهید انصاری را دور زد:چیکار کردی تو؟

-فعلا که تو دفتر وزارت بازرگانی ام ....

-چه خبر از شفائیان؟

-اومده بست نشسته تو دفتر...هیچ کدوم ماهم که نیستیم.....

-دست کشید دور دهانش: خودتو سریع برسون حامد....

چی چی رو سریع برسون....کار من حالا حالا هاطول میکشه اینجا.....

-به زحمت از بین ماشینها برای خودش راه گرفت و با چرخش یک ضرب فرمان انداخت

-توی فرعی.:ببین چی کار میتونی بکنی...

-میسپرم به رضائیان...نگران نباش....

با صدای بوق پایان تماس،هندز فری را انداخت روی صندلی.


romangram.com | @romangram_com