#سلطان_پارت_486
نگاهم رو از تو چشم هاش کشیدم و تا روی سرشونه هاش سر دادم.
_نفس؟! با توام ،چرا نگاهت رو ازم می دزدی؟!
دلم می خواست بگم.
چون بی رحمی و بی عاطفه و سنگدل.
اما نگفتم،یعنی جرعتش رو نداشتم که بگم،تنها چیزی که تونستم بگم همین چند تا کلمه بود.
_ندزدیدم.
دستش رو به طور ناگهانی بالا آورد و انگشت های قوی و کشیده اش رو دور مچ دستم تاب داد و با یک حرکت سریع من رو محکم به سمت خودش کشید، با وحشت جیغ کشیدم و همزمان به داخل وان پرت شدم ...
شانس آوردم که به موقعه بازوم رو گرفت و کشیدم تو بغلش ،وگرنه با سر می افتادم تو آب،نفس نفس می زدم،سریع به خودم اومدم و با حرص از تو بغلش بیرون اومدم،به خودم یه نگاهی انداختم،تمام بدنم خیس شده بود.
با حرص نگاهم رو تا تو چشم های مخمورش بالا کشیدم.
خونسرد نگاهم می کرد و گوشه ی لبش کمی به سمت بالا متمایل شده بود.
با حرص غریدم:
_این چه کاری بود کردی؟!
ببین خیس شدم.
_تلافی بدو بیراهایی بود که چند دقیقه ی پیش بارم کردی .
romangram.com | @romangram_com