#سلطان_پارت_485


بیا گردنم رو ماساژ بده بد هرجایی که دلت خواست برو.

_من؟!

سرش رو به سمتم چرخوند .

_آره تو...

چیه نکنه توقع داری برم صغری رو صدا کنم بیاد.

با این حرفش وتصور اینکه صغری بیاد تو حموم اونم با این وضع سلطان ببینتش و گردنش رو ماساژ بده خنده ام گرفت،بااین که با گاز گرفتن لبم سعی در کنترل خنده ام داشتم ولی تو اینکار مثل همیشه با شکست رو به رو شدم .

_تو که دوباره نیشت باز شد.

سریع خندم رو جمع کردم و اخم هام رو تو هم کردم به سمتش قدم بر داشتم و درست پشت سرش قرار گرفتم.

دستم رو آروم روی شونه های پهنش گذاشتم و خیلی نرم شروع کردم به ماساژ دادن.

چند لحظه ای به سکوت گذشت،

زیر لب هرچی فهش و ناسزا بود بهش می دادم.

خیره بودم به موهای خوشحالتش که سرش رو به طور ناگهانی بالا گرفت.

وبالحنی که عاری بود از هرگونه احساسی گفت:

_چی می گی اون بالا هی جیک جیک می کنی.

romangram.com | @romangram_com