#سلطان_پارت_487
فکرنمی کردم انقدر کینه ای باشه ،چشم هام رو ریز کردم و همون طور که نگاهش می کردم اخم هام رو تو هم کشیدم.
از فکر کاری که می خواستم بکنم خنده ام گرفت ولی اینبار خودم رو کنترل کردم و از قضا هم اینبار موفق بودم.
با تمام قدرتم شروع کردم به آب ریختن روش.
_نکن دیوونه شدی نفس، بس کن...
می گم تمومش کن.
اما من گوشم بده کار نبود هینی که بلند می خندیدم ،همینطور روش آب می پاشیدم.
اونم با حرص دستش رو جلوی صورتش گرفته بود و می غرید.
_نفس برای بار آخر می گم تمومش کن،وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
اما من تازه شیطون شده بودم .
بلند می خندیم و روش آب می پاشیدم واصلا قصد نداشتم که به این زودی به کارم خاتمه بدم.
منکه تا اون لحظه با خنده مشغول کار خودم بودم،ناگهان با قرار گرفتن دستش روی ساعدم ،لبخندم کم کم از روی لبم محو شد.
تمام سر و صورتش کفی شده بود.
romangram.com | @romangram_com