#سلطان_پارت_297


(سلطان)

یک ساعتی می شد که نفس رو فراری داده بودم،ولی هنوز خبری از اون یا سامیار نبود.

ازاولش نباید می ذاشتم که بره،اونم تنها،اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟!

اون نمی خواست بره من مجبورش کردم.

بی وقفه نوک اسلحه رو روی زمین می زدم.

_مقاومت بی فایده است مشتی دوتا تیر بیشتر برام نمونده .مهرانم منتظره گلوله های اسلحه ام تموم بشه ،تابا خیال راحت بیاد تو خونه و من رو گیر بندازه.

به مشهدی رضا ودخترش که رو به روم نشسته بودن و به صورتم خیره بودن نگاه کردم.

رنگ هردو شون پریده بود،نگاهم رو پایین کشیدم،از نگاه کردن به صورتشون احساس شرم داشتم.

من جون این پدر و دختر رو هم به خطر انداخته بودم.

_آقاجان یعنی می خوایی تسلیم اون کفتار بشی؟!

_سرم رو هون طور که پایین بود به نشونه ی تایید تکون دادم.

اما نفس ،یعنی چه بلایی سرش اومده،،ای کاش نمی ذاشتم بره،ای کاش مجبورش نمی کردم،اگه گیر مردای حیوون صفت و هوس باز افتاده باشه چی؟!

کلافه پنجه هام رو تو موهام فرو کردم و به موهام چنگ زدم ،آرنج دوتا دستم رو به زانو های دوتا پام که توشکمم جمعشون کرده بودم، تکیه دادم.

_سلطان اشهدت رو بخون که دیگه وقت رفتنه،به مادر پدرت هم سلام من رو برسون.

romangram.com | @romangram_com