#سلطان_پارت_298


این رو گفت و باصدای کلفت و زشتش شروع کرد به بلند قهقهه زدن.

بااین حرفش مثل باد از سر جام بلند شدم باخشم دندون هام رو روی هم می سابیدم.

فکم به انقباض دراومد و اخم هام رو تو هم کردم.

این مرد قصد داشت من رو باجنگ روانی ازپا دربیاره وازاونجایی که من آدمی بودم که کنترل این خشم لعنتیم رو نداشتم،تاحدودی توی کارش هم موفق بود.

با یک قدم بلند از کلبه خارج شدم، صدای مشتی از پشت سرم اومد،اما اسرار های اونم نتونست من رو متوقف کنه ،جلوی درایستادم بلند غریدم،جوری که دوتااز نگهبان هایی که جلو تراز همه ایستاده بودن وحشت زده یک قدم به عقب برداشتن.

_مهران ببند اون دهن نجست رو لعنتی.

نفس نفس می زدم،از شدت خشم واعصبانیت قلب ناآرومم دیوانه وار خودش رو به سینه ام می کوبید.

بلند و مستانه خندید ،دستش رو رو هواچرخوندو چند قدمی به سمتم برداشت ،دستش رو داخل جیب شلوارش کردو هینی که لبخند به لب داشت خونسرد گفت:

وقتی تو اعصبانیتی مثل شیر وحشی غرش می کنی و می خوای هرچی که سر راهته رو نیست و نابود کنی دیگه نمیشه کنترلت کرد واقعا هم ترسناک می شی.

ازاون همه رک گویی وصداقت کلامش حیرت کردم.

یعنی این حرفش رو باید بذارم پای تعریف از خودم یا...

_ازت تعریف کردم چون آخرای عمرته ،دعا می کردم آدم زرنگی مثل تو به جای اینکه تو جبهه ی مخالف من باشه ،همراهم باشه،اگه من و تو دست به دست هم بدیم ،قدرتمند ترین آدم های این کشور می شیم.

باحرص لب هام رو روی هم فشردم و دسته ی اسلحه رو محکم تو دستم فشار دادم.

_حکایت من و تو مهران،حکایت پدر کشتگیه،ماهیچ وقت نمی تونیم تو یک جبهه باشیم.

romangram.com | @romangram_com