#سلطان_پارت_296
بعداز بسته شدن در،انگشت شست واشاره اش رو همزمان به دوطرف لبش کشید به سمتم چرخید.
خودش رو بهم نزدیک تر کرد.
خیره شد تو چشم هایی که از زور درد به سختی باز نگه داشته بودمشون.
_چرا گفتی مهران امیر سام رو کشته،اون مردی نیست که به این راحتی بمیره ،تو با چشم های خودت دیدی که کشته شد.
_نه..من ندیدم ولی وقتی داشتم فرار می کردم ،صدای رگبار گلوله رو شنیدم،از طرفی ام سلطان گفت
که حواسشون رو پرت می کنه تا من بتونم فرار کنم.
دوبارهق زدم.
_گریه نکن نفس،امیر سام بیدی نیست که به این بادا بلرزه اون مرد باهوشیه.
حینی که گریه می کردم باصدای لرزون و گرفته زمزمه کردم.
_زخمش دوباره خونریزی کرده بود،خیلی درد داشت.
_گفتم که نگرانش نباش فعلا باید تو رو ببرم بیمارستان.
دوباره ضعف کردم ،جلوی چشمم سیاهی رفت،بابی حالی چشم هام رو بستم.
فقط یک لحظه احساس کردم که دستش رو دور شونه ام حلقه کردو من اززمین کنده شدم...
*
romangram.com | @romangram_com