#سلطان_پارت_295






فصل دوازدهم



_چی داری می گی نفس ،امیر سام گیرافتاده،آخه چجوری ازاونجا سردرآوردین؟!

با صدایی که می لرزیداز درد و سوزش پام بریده بریده زمزمه کردم:

_تو رو خدا زودتر برو،سامیار زودتر برو...

بااین حرفم سامیار دستش رو از زیر سرم بیرون کشید و به سرعت از کنارم بلند شد‌.

_طاها تو با چندتااز نگهبان ها برو عمارت ،منم می رم سمت خونه ی مشت رضا،فقط خدا کنه که دیر نشده باشه.

صداش لرزش خفیفی داشت ،قشنگ می شد رگه هایی از ترس و وحشت رو درش احساس کرد.

سیاوش سرش رو به سمت سامیار چرخوند،ازصداش معلوم بود که نگران شده ولی سعی می کرد خودش رو کنترل کنه.

_منم نفس رو می برم بیمارستان پاش بدجور خونریزی داره.

سامیار سری تکون دادو به سرعت همراه افرادش از خونه خارج شدن.

خیره بودم به سیاوش هنوزم مسیر رفتن سامیار رو نگاه می کرد‌.

romangram.com | @romangram_com