#سلطان_پارت_285


_بادامن که نمی تونی بپری پایین...

_می تونم،

دیگه حرفی نزدم ،هفت تیر رو به دستش دادم،با یک قدم بلند زیر پنجره ایستادم،کمرم رو به دیوار چسبوندم.

خیره به نفس که ایستاده بود غریدم:

_بیا دیگه،توکه هنوز وایستادی.

به سمتم قدم برداشت روبه روم ایستاد.

دستم رو توهم قلاب کردم.

_پات رو بذارروی دستم برو بالا...

دوتا دستش رو روی بازو هام گذاشت،پاش رو روی دست های قلاب شده ام گذاشت،وبایک حرکت خودش رو بالا کشید،دستش روی شونه هام بود،دست راستش رو برداشت وروی لبه ی پنجره گذاشت دستم رو روی رون پاش چنگ زدم و بایک حرکت هولش دادم که روی لبه ی پنجره نشست.

حالا سرش بیرون بود وبه خاطر تنگی پنجره نمی نونست داخل رو نگاه کنه.

_نفس ،مراقب خودت باش.

_توام مراقب خودت باش امیرسام.

این رو که گفت از حمام خارج شدم در حمام رو هم باز گذاشتم.

ازاینکه داشتم نفس رو تنها می فرستادم اصلا راضی نبودم ،ولی این یک اجبار بود،من مجبور بودم نفس رو بفرستم،اینجوری حداقل می دونستم که دست مهران بهش نمی رسه.

romangram.com | @romangram_com