#سلطان_پارت_286


ازاتاق خارج شدم،مشتی رضا مشغول دید زدن بیروم بود که با خروجم از اتاق سرش رو به سمت چرخوند و نگاهش رو از بیرون برداشت.

_آقا هنوزتوحیاط ایستادن و دررو هدف گرفتن.

تو یک قدمیه مشتی ایستادم اسلحه ی بزرگی که تو گردنم انداخته بودم رو در آوردم ضامنش رو کشیدم،به سمت مشتی گرفتم،

_ببین مشتی تیراندازی بلدی؟!

_آره،کم و بیش.

تفنگ رو به دستش دادم،

مات ومبهوت خیره شد به من:

_بااین چکارکنم سلطان...

_من رو ساپورتم کن...

_چی؟

لبخند کجی گوشه ی لبم نشوندم و یه تای ابروم رو بالا انداختم.

_می خوام خودم رو تسلیم کنم.

به وضوح ترس و وحشت ، رو می شد تو صورت رنگ پریده ی پیر مرد دید.

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و حینی که لبخند می زدم تا شاید کمی از وحشت پیر مرد کم بشه ،چون بااون دست های لرزون که نمی تونست نشونه گیری کنه.

romangram.com | @romangram_com