#سلطان_پارت_284


لب هاش لرزید اما نتونست حرفی بزنه...

کلافه دستم رو از روی یقه اش برداشتم ،باخشم برگشتم و کفف دستم رو با حرص به دیوار کبوندم،حق بااون بود خب می ترسید،کلافگیم به خاطر خشمی بود که نمی تونستم کنترلش کنم.

قلبم می کوبید،از خشمی که دوست داشت طغیان کنه وسخت بود کنترل کردنش برام.

امیر سام تورو خدا زود تر نقشه ات رو بگو...

نفسم روعمیق بیرون دادم هم زمان انگشت شست و اشاره ام رو بین چشم هام فشار دادم وزیر لب زمزمه کردم:

_خوب گوش کن بعدا نگی یادم رفت چی گفتی و ازاین حرف ها...

مکثی کردم حینی که به سمتش بر می گشتم،دستم رو از روی چشمم پایین آوردم.

چشم های خسته ام رو به صورتش دوختم.

ادامه دادم:

کمکت می کنم لبه ی پنجره بشینی،خودمم می رم بیرون و حواس اونارو پرت می کنم،وقتی که بلند اسمت رو صدا زدم بپر پایین،این هفت تیرم بهت میدم،تا اگه حیوونی چیزی دیدی به سمتش حمله کنی،برو سمت روستا،وقتی به سامیار رسیدی بگو که چه اتفاقی افتاده به طاهاام بگو که یه سری به عمارت و سونیا بزنه.

سرش رو به سرعت تکون داد.

یک دور سرتاپاش رو ازنظر گذروندم ،آخه با دامن که نمی تونه بپره.

_دامنت رو دربیار ...

_چی؟

romangram.com | @romangram_com