#سلطان_پارت_283


دستم رو به سمت شونه اش بردم ،یقه ی بلوزی که تنش بود رو توی مشتم گرفتم.

خواستم محکم بکشم که بی هوا دستش رو روی دستم گذاشتش نگاهش کردم دوباره چشم هاش بارونی شدن.

دستم رو فشار داد و با صدای زیر ودورگه،لب زد،

_تمومش کن سلطان،باشه قبول،اصلا هرکاری که بگی می کنم ،حالا نقشه ات رو بگو.

ازفرط خشم نفس هام به شمارش افتادن،با حرص غریدم وفشار دستم رو روی بازوهای ظریفش بیشتر کردم.

_د...لا مصب حالا که اعصابم رو بهم ریختی می گی .

،

سرش رو به سمت چپ کج کرد وچشم هاش رو روی هم گذاشت زیر لب زمزمه کرد.

_خودت رو کنترل کن امیر سام،ازت خواهش می کنم،نقشه ات رو بگو

می خواستم خشمم رو سرکوب کنم اما نمی تونستم.

تو چشم هایی که از ترس دودو می زدن خیره بودم.

وباصدایی که بم بود و گرفته زمزمه کردم:

_انقدراذیتم نکن نفس،هرکاری که می گم به خاطر خودته،انقدر نقشه های من رو خراب نکن،انقدراعصابم رو با مخالفت هات بهم نریز لعنتی؟

تعجب روهم آمیخته به وحشت توی چشم هاش دیدم.

romangram.com | @romangram_com