#سلطان_پارت_282
تعجب رو هم آمیخته با وحشت توی چشم هاش دیدم...
لب هاش لرزید ،اما نمی تونست حرفی بزنه.
سرم رو پایین بردم ،کنار صورتش نگه داشتم و نفسم رو ازهمون فاصله روی موهاش رها کردم.
_نفس،توباید به ترست قلبه کنی،من حواسشون رو پرت می کنم و تو از پنجره فرار کن برو سمت روستا به احتمال زیاد سامیارو طاها اون جا ان،تو باید بری بیاریشون،مهران حواسشون رو پرت کرده،فقط نمی دونم چرا سونیا بهشون خبرنداده،آخه بهش گفتم که زنگ بزنه بهشون...
_ولی من،نمی تونم...من....من می ترسم، نمی تونم تنهایی برم تو این جنگل ،تازه با وجود مهران و اون نوچه هاش.
آب دهنم رو قورت دادم،خدایا حالا چجوری راضیش کنم.
خیره به چشم هاش گفتم:
_نفس ، فقط یه امشب رو نترس ،تواگه نری کمک بیاری دخلمون اومده.
_امیر سام اگه من رو گرفتش چی؟!
مکث کوتاهی کرد...
نگاهی تو چشم هام انداخت و آروم گفت:
_من از تاریکی از سگ از همه چیز می ترس
باخشم به صورت ظریف و مهتابی نفس خیره شدم.
دوباره خشم تمام وجودم رو گرفتش ،دوباره افسار این خشم لعنتی ازدستم در رفتش...
romangram.com | @romangram_com