#سلطان_پارت_181


_خفه شو سگ کثیف،می کشمت لعنتی رذل.

دوتا از نگهبان ها وسط را به سلطان حمله کردن،دست یکی شون چاقو بود،و اون یکی یه زنجیر.

چشم هام رو باترس و وحشت به اون ها دوخته بودم.

اون نا مرد ها دونفربودن ،چطور می تونه از پسشون بربیاد؟

اونی که زنجیر دستش بود،تا سلطان مچ اون یکی رو گرفت،رفت و پشت سرش ایستاد و زنجیرش رو به طور ناگهانی دور گردن سلطان انداخت،تو همون حالت که گردن سلژان رو با زنجیر گرفته بود ،به سمت عقب می کشیدتش ،اما سلطان تکون نمی خورد.

فریاد زد،بالگد محکمی تو شکم اونی که قصد چاقوزدن بهش رو داشت زد،آرنجشرو برد عقب وبه پهلوی اونی که زنجیردستش بود ضربه زد.

هردو از درد کمی خم شدن

تا سلطان برگشت که با زانو به صورت مردی که زنجیر دستش بود وحالا خمیده رو به جلو نیم خیز شده بود ضربه بزنه،اون یکی چاقوش رو رو تو چنگش گرفت وبه سمت سلطان هجوم برد.

بادیدن این صحنه جیغ بلندی کشیدم و سلطان رو صدا زدم و بدون معطلی به سمتشون دویدم.

اما دیگه دیر شده بود.

اون چاقوی نسبتن بزرگ رو تو پهلوی سلطان فرو کرده بود.

یکی دیگه از نگهبان ها جلو اومد من رو محکم گرفت،تقلا می کردم ،جیغ می کشیدم،گریه می کردم.

اما زور من کجا و زور اون مرد هیکلی کجا.

اونی که زنجیر دستش بود،دراثر ضربه ی سلطان نقش زمین شده بود.

romangram.com | @romangram_com