#سلطان_پارت_182
سلطان به خاطر درگیریش بااون مرد بود که نتونسته بود حواسش رو به مردی که چاقو دستش بود بده.
نگهبان ازپشت من رو محکم بغل کرده بود وآروم درگوشم زمزمه کرد.
_حیف که مال مهرانی وگرنه همین الان مال خودم می کردمت.
بلند درحالی که هق هق می کردم جیغ زدم:
-خفه شو پس فطرت رذل،خفه شو.
مردی که چ
چاقو دستش بود با فاصله به حالت تهاجمی روبه سلطان ایستاده بود.
دست سلطان روی پهلوش قرار گرفت،ازدرد صورتش جمع شده بود،اماناله نمی کرد.
نگاهش به من افتاد،چشم هاش به خون نشسته بود، با لب های فشرده و صدایی که با وجود درد همچنان محکم بود،اما لرزش خفیفی داشت،فریاد زد:
_ولش کن پس فطرت.
فقط اشک می ریختم،و بلند اسمش رو صدا می زدم.
ازفک منقبض شده وصورت سرخ و نفسی که تند و بی وقفه باعث شده بود قفسه ی سینه اش ،به شدت بالا و پایین بشه می شد فهمید تا چه حد داره اون درد کشنده رو تحمل می کنه.
مرد که می خواست دوباره به سلطان حمله کنه با صدای شلیکی که اومد به عقب برگشت،سلطان لبخند کجی زد و روی زانوش افتاد،ازروی دیوار چندتا مرد داخل باغ پریدن، پاشا وحشتزده به سلطان خیره شد.
سلطان پوزخند صداداری زد و با صدای خشداری گفت:
romangram.com | @romangram_com