#سلطان_پارت_180
ودوباره خندید،بعد خنده ی شیطانی که کرد دوباره ادامه داد:
_هرچی که می گذره بیشتر به پدر شبیه می شی،اونم مثل تو پرجزبه و باابهت بود،وباهوش.
امااینجورکه مهران می گه تو دل رحمی پدرت رو نداری،همینم شده راه موفقیت های مداومت،همینم باعث شده بشی حریف قابلی برام.
اما چراتنهایی؟!
ازتو بعید بود تنها بیایی و تن بدی به این خطر.
ولی حالا که اومدی و فکرنکنم که دیگه زنده ازاین ویلا خارج بشی بذار برات بگم،که پدر چجوری مرد.
نگاهم رو از صورت نفرت انگیز پاشا برداشتم ،سرم رو کمی بالا گرفتم، دست سلطان ازخشم می لرزید،به صورتش که خیره شدم،فک منقبض شده ورگ باد کرده ی گردنش رو که دیدم،قلبم لرزید،این پاشای بی شرف سعی داشت ذهن سلطان رو با حرف هاش به هم بریزه.
_دررو روشون قفل کردم،پدرت محکم به در مشت می زد و مادرت جیغ می کشید و بچه بلند گریه می کرد.
دورتا دور خونه رو بنزین ریخته بودم .
پدرت التماس می کرد،که این کاررو نکنم،اما کردم چون زنده موندن برام دردسر بود.
وقتی تو آتیش می سوختن پدرت بچه رو به پنجره چسبوند و التماس می کرد تا حداقل بچه رو با خودم ببرم،اما من، نمی خواستم نسلی ازاون مرد باقی بمونه.
تو یک لحظه سلطان فریاد زد توام از خشم و نفرت،وبه سمت پاشا هجوم برد.
romangram.com | @romangram_com