#سلطان_پارت_179
-باید زود تر بریم ، تا نگهبان ها نیومدن.
سرش رو تکون دادو شونه به شونه ی من ازدرگاه خارج شدیم .
(نفس)
اصلا نفهمیدم سلطان چجوری من رو پیدا کردش،ولی از دیدنش خیلی خوشحال بودم،انقدری که به محض دیدنش ناخداگاه گریه ام گرفت،پنجه ه ی بزرگ و قویش رو روی بازوی راستم گذاشت،وبا یک حرکت من رو از روی زمین بلند کرد،وبدون کوچک ترین نگاهی به من به سمت درگاه رفتیم،خیره بودم به صورتش،دوست داشتم بپرم و محکم بوسش کنم که مثل یک فرشته ی نجات ،یه دفعه ای توبدترین شرایط پیداش شد،این مرد حسابی من رو مدیون خودش کرده بود.
به درگاه که رسیدیم بازوم رو رها کرد.
پله هارو زود تراز من بالا رفت،رو آخرین پله بودم که بادیدن،صحنه ی روبه روم،خشکم زد.
پاشا با دوتا از محافظ هاش،باتعجب خیره به ما بودن.
سلطان یک قدم به عقب برداشت،بدون اینکه نگاهش رو از پاسا بگیرهدستش رو به سمتم دراز کرد،دستش رو محکم گرفتم و پله ای که مونده بود رو هم بالا اومدم.
کنارش ایستادم ،دستم رو فشار خفیفی داد.
پاشا که تازه ازبهت حضور سلطان خارج شده بود ،بلند خندید،ازهمون خنده هایی که من به شدت ازش نفرت داشتم ومی ترسیدم.
یاد نه سالگیم افتادم،که پاشا من رو به خاطر اینکه به دخترش صبا توهین کرده بودم مجازات کرد،وپشت دوتا دستم رو با قاشق سوزوندش.
اون لحظه ام همین طور می خندید.
_به به،چشممون به جمال امیر سام ریاحی روشن شد.
مهران می گفت،خیلی تغییر کردی ،اما من باور نمی کردم.
romangram.com | @romangram_com