#سلطان_پارت_178
همینطور که خیره بودم به دیوار داشتم فکرمی کردم که چجوری برم رو دیوار،که چشمم افتاد به درخت بلندی که کمی پایین تر کنار دیوار بود وراحت می شد از روی یکی از شاخه هاش رفت روی دیوار.
به سمت درخت قدم برداشتم،به زیر درخت که رسیدم،دستام رو بالا گرفتم وبا یک پرش بلند شاخه رو تو پنجه هام گرفتم،خودم رو با زحمت بالا کشیدم،ازدرخت بالا رفتم، وازروی یکی از شاخه های قطور درخت که مطمعن بودم توان تحمل وزنم روداره خودم رو روی دیوار رسوندم.
به حالت آماده باش روی دیوار نشستم،به داخل حیاط نگاهی انداختم،چشمم افتاد به شاستی بلند مشکی که وسط حیاط پارک شده بود،دوباره نگاهم رو دورحیاط چرخوندم تا مطمعن بشم که کسی تو حیاط نیستش،وقتی مطمعن شدم،همون جور به حالت آماده باش روی دیوار که قطرش حدودا بیست سانتی می شد حرکت کردم،چر خیدم،دستم رو از لبه ی دیوار گرفتم و همزمان خودم رو پایین انداختم.
به حالت آماده باش روی زمین نشستم.
به اطرافم نگاه کردم،بایدمی رفتم تو ویلا.
بااحتیاط به سمت درورودی ویلا رفتم،که صدای جیغ نفس به گوشم رسید،قلبم شروع کرد به سرعت تپیدن،سریع چند قدم به عقب برداشتم،صدا از زیر زمین می اومد.
_کمک کسی صدام رو می شنوه؟!
به سمت زیر زمین قدم برداشتم،هفت هشتایی پله می خوردبه پایین دوتا یکی پله هارو پایین دویدم ،درازاین چفتی ها بود،خدا رو شکر تو یه چیزی شانس آوردم،چفت رو زدم،دررو به داخل هول دادم،تو درگاه ایستادم،نگاهم رو یک دور دور اتاق گردوندم.
که نگاهم خیره موند رو صورت نفس که شوک
شوکه نگاهم می کرد.
به سمتش قدم برداشتم،دستش رو ازپشت به یه ستوم بسته بودن.
_سلطان...
وهق هق نذاشت تا حرفش رو ادامه بده،پشت سرش نشستم،مچ دستش به خاطر طناب کلفت و زخیمی که محکم بسته بودن زخم شده بود،طناب رو باز کردم،دستش رو سریع جلو برد،و هینی که گریه میکرد مچ دستش رو می مالید.
هینی که ازروی زمین بلند می شدم دست انداختم و بازوش رو بادست راست گرفتم واز روی زمین بایک حرکت بلندش کردم،بالحن خشکی گفتم:
romangram.com | @romangram_com