#سلطان_پارت_177


باسرعت تو خیابون حرکت می کردم ،نگاهم رو مدام می چرخوندم دنبال ماشین شاستی بلند مشکی رنگی که نفس توش بود.

بعد یه ربعی،چشمم افتاد به ماشینی بامشخصاتی که دنبالش بودم،نزدیک تر رفتم،نگاه نامحسوسی به داخل ماشین انداختم،آره خودش بود.

قربون این چراغ قرمز بشم من که اگه نبود،الان رفته بودن و پیداشون نمی کردم.

چراغ سبز شد، ماشین حرکت کرد ومن پشت سرش،با سرعت زیاد می روندم،می دونم داره کجا می ره ویلای پاشا،تو لواسون،سریع تلفن همراهم رو درآوردم،شماره ی طاها محافظ ومشاورم رو گرفتم،از برخورد سوز سرد تمام صورتم یخ زده بود،بعد چند تا بوق برداشت.

_بله سلطان؟!

_طاها،چندتااز بچه هارو بردار مجهز شون کن،خیلی سریع راه بیوفتین بیایید ویلای پاشا تو لواسون،سریع من تنهام .

_چشم سلطان اساعه می رسونیم خودمون رو.

دست یخ زده ام رو پایین آوردم گوشی رو داخل جیبم گذاشتم،ودوباره فرمون موتور رو گرفتم.

ـ

بعد یه ربع رسیدن در ویلای پاشا ،لبخند کجی زدم،حدسم درست بود،اون گرگ پیر دوبار از یه جا زخم نمی خورد.

ولی خبر نداره که سلطانم کم کسی نیست و نباید دست کمم بگیره.

دربزرگ ،ویلا باز شد و ماشین وارد ویلا شد،سریع موتور رو انداختم گوشه ی خیابون وبه سمت ویلا دویدم.

ازسرتا ته خیابون رو نگاه کردم،یک خیابون درختی که تو اون خیابون همش باغ بود ،کلا این منطقه اینجوری بود،همش باغ ،آدم خوف می کرد،کنار دیوار ایستادم،باید وارد باغ می شدم.

به دیوار بلند ویلا نگاهی انداختم،سرم رو بالا گرفتم،چهار متری می شد.

romangram.com | @romangram_com