#سکوت_یک_تردید_پارت_195
سرمو تکون دادم و گفتم:اووهوووممم...صبح بخیر...دریا کوو!!؟مامان کووو!!!؟
_دریا که مامانش زنگ زد و گفت سریع بیا خونه....مامانم که رفت خونه یه دوشی بگیره....
_آهان....
_صبحونه می خوری!!!؟؟
_یه چایی می خورم....
سری تکون داد و چیزی نگفت...همونجور که چشمامو میمالیدم به سمت دستشویی رفتم و بعد از اتمام کارم از دستشویی خارج شدم...ر فتم توی آشپزخونه و یه لیوان چایی واسه خودم ریختم...فوتش کردم و نزدیک لبهام کردم که بخورم...یهو یاد یه چیزی افتادم...بابام...الهی بمیرم...من چه دختر بی معرفتی ام....نزدیک به یه ماه سر خاکش نرفتم....بقیه چاییم رو سریع سر کشیدم...اییی سوووختم...داغ بودا...ولی من عادت دارم...به سمت اتاق رفتم و پالتو و شلوار شالم رو از توی ساکم بیرون کشیدم...یه آرایش خیلی مختصر کردم و رفتم بیرون....
_نیاز من دارم میرم سر خاک بابا میشه ماشینتو بهم بدی!!؟
_آره عزیزم حتما...ولی اخه الان وایستا باهم میریم...
_نه می خوام تنها باشم...
سری تکون داد و گفت:باشه هرطور که راحتی سوئیچ روی جا کلیدی بردار...
_ممنون فعلا...
_فعلا....
واسه نفس دست تکون دادم و گفتم:خدافظ فندوق خاله....
این رو گفتم و به سمت در رفتم...سوئیچ رو از روی جا کلیدی برداشتم....اومدم بیرون کفشهامو پوشیدم و درو بستم...به سمت آسانسور رفتم....اومدم دکمه آسانسور رو بزنم که درش باز شد....و...سرمو بلند کردم...برای یه لحظه نفسم برید....ضربان قلبم بالا رفت....دستو پاهام شروع کردن به لرزیدن.....جعبه کادویی که دستش بود از دستش افتاد...
با صدایی لرزون و متعجب گفت:نگ...نگا..ه....این صدا...صدای مردونه ای که تموم تنم رو به لرزه انداخت...تند تند پلک میزدم....قلبم داشت از جاش کنده میشد...
زبونم بنداومده بود...اونم حال و روزش بهتر از من نبود...زل زده بود بهم...با صورتی شکسته...چشمهایی که توش غم موج میزد...چهره ای که غرور همیشه اش رو نداشت...یه قدم بینمون فاصله بود اون هم طی کرد و نزدیک تر شد... دستاشو روی بازوهام گذاشت...همونجور که با هیجان از سرتا پام رو نگاه میکرد خنده ای کرد و گفت:واای...خدا...باورم نمیشه...نگاه!!!!
این رو گفت و دستاش ابراز احساسات شد....اما اینبار نه سفت...نه محکم...جوری که انگار استخون هام داره خورد میشه...اینبار با آرامش...اینبار آروم...به اشکهایی که نوی چشمام حلقه زده بود اجازه جاری شدن دادم...خدایا..الان توی آغوشی بودم که ۲سال حسرتش رو کشیدم...تو بغل مردی بودم که نه تنها قلبم...بلکه تمام من رو تسخیر کرده بود...اما....
بعد از چند لحظه ازم جدا شد...با لذت بهم نگاه می کرد...دستاش هنوز ابراز احساسات بود...کم کم حلقه دستاش شل شد...سرم رو پایین گرفته بودم تا متوجه اشکهام نشه...دستمو گرفت...اومد چیزی بگه که سریع گفتم:ولم کن بهراد....
اومدم برم که دستمو گرفت و کشید...منو چسبوند به خودش...زل زد تو چشمام و آروم و شمرده شمرده گفت:و...لت...نمی...کنم...هیچوقت...دیگه هیچوقت ولت نمی کنم...
romangram.com | @romangram_com