#سکوت_یک_تردید_پارت_196
این رو گفت و دستم رو کشید و با خودش از پله ها پایین برد...همونجور که سعی میکردم دستم رو از توی دستاش بیرون بکشم گفتم:ولم کن بهراد چیکار می کنی...ولم کن....
اما اون اعتنایی نکرد و دستمو کشید تا ببره...تقلا میکردم که نرم...اما دستمو میکشید و سعی میکرد با خودش ببره و البته موفق هم شد... با حرص گفتم:باتوام بهراد میگم ولم کن....یه دفعه وایستاد...برگشت سمتم...و در کثری از ثانیه منو روی کولش انداخت و تند تند از پله ها پایین رفت....
_میگم ولممم کن....ااااا چیکار می کنی دیوونه....
اما اون بی هیچ حرفی بدون توجه به من به راهش ادامه داد انقدر تند تند رفت دلو روده ام با هم قاطی شده بود...اشکهامو پاک کردم...کم کم دست از تقلا کردن برداشتم می دونستم اگه یه نفر تو دنیا باشه که حریفش نشم اون آدم بهراد....به حیاط رسیدیم درو باز کرد و رفت بیرون....اواااا آبروم رفت زشته بشر آخه تو کوچه....
_بهراد تورو خدا اینجا بزارم زمین زشته بخدا وسط خیابون....
_انقدر حرف نزن وروجک...
به اطراف نگاه کردم دیدم یه چند نفری با دهن باز به ما نگاه میکنن...به ماشینش رسیدیم خم شد و درو باز کرد من رو آروم گذاشت رو صندلی...خودش هم دویید و رفت اونور و سوار شد....بدون هیچ حرفی راه افتاد....بعد از چند لحظه گفتم:این مسخره بازیا یعنی چی!!!آبرومو جلو در و همسایه بردی....
_مسخره بازی کارای تو...خانوم فراری....
با حرص بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم..حتی دلم واسه این موقع ها وقتایی که حرصم میداد هم تنگ شده بود.اما اون...اون زن داره...چرا این کارارو می کنه....بعد از چند دقیقه... توی خیابونی زد کنار.همون خیابون...خیابونی که سرنوشتم رو رقم زد...خیابونی که برای اولین بار دیدمش...همونجور که به رو به رو خیره شده بود گفت:هه...می دونی تو این مدت تاحالا چند بار اومدم اینجا!!؟چند بار تنهایی رفتم تله کابین سوار شدم...می دونی توی شرکت توی اتاق تو کار می کنم!!!از وقتی که تو اون دروغ رو بهم گفتی...بعدش هم اون نامه...از وقتی که تو رفتی....
پلکهامو روی هم فشردم....و گفتم:بهراد منو تو مثل دو تا خط موازی هستیم نم....
پرید وسط حرفم و سریع گفت:منو آیه از هم جدا شدیم....
کپ کردم!!!!!!!چیییییییی!!!!؟؟؟چرا نیاز چیزی بهم نگفت!!!؟هه...مگه تو مهلت حرف زدن به کسی رو دادی...هر دفعه اومد یه چیزی بهت بگه سریع گفتی نمی خوام چیزی راجب اون بشنوم...حتی دریا هم چند بار سعی کرد یه چیزی رو بهم بگه...با لبخند زل زد بهم و گفت:چیه خانوم کوچولو!!؟؟باورت نمیشه!!!من که گفته بودم...بخاطر تو هرکاری می کنم...دیدی...دیدی به قولم عمل کردم!!!؟
یه احساس خاصی داشتم...هیجان...خوشحالی...استرس...چشمام پر از اشک شده بود...میون اشکهام لبخندی زدم....
بهراد با انگشتش اشکم رو پاک کرد و گفت:نمی خوای چیزی بگی!!!؟نمی خوای تو چشمام نگاه کنی و اینبار رو در رو بهم چیزی رو بگی!!؟؟؟...
اشکهام به سرعت گونه هامو خیس می کردن میون گریه هام...یکدفعه پریدم بغلش و گفتم:خیییلیییی دوستت دارم...خیلی...
همونجور که بغلم می کرد گفت:ولی من دوستت ندارم....
یه لحظه قلبم لرزید...
از بغلش اومدم بیرون طلبکارانه بهش نگاه کردم....
romangram.com | @romangram_com