#سکوت_یک_تردید_پارت_194
_نگاه بهراد ا....
وسط حرفش پریدم و گفتم:دریا...خواهشا چیزی راجبش نگو....بیا بریم....
_نگاه بسته به خودت بیا...این چه وضعه زندگیه هان!!!؟؟چه وضعشه!!!!!!!همش خلاصه شده تو فرار و فرار و فرار...کی می خوای با واقعیت رو به رو شی....
با حرص چشمامو روی هم گذاشتم و گفتم:واقعیت!!!؟واقعیت چیه دریا!!؟هان!!!؟...
اومد دهن باز کن و جوابم رو بده که سریع گفتم:بزار من بهت بگم...واقعیت عشق ممنوع بین منو بهراد...واقعیت اینه که من عاشق یه مرد زن دار شدم...واقعیت اینه...واقعیت سرنوشت و تقدیر مسخره منه...واقعیت....
صدام لرزید...دیگه نتونستم ادامه بدم....اشک تو چشمام حلقه زده بود...دریا به سمتم اومد و گفت:آخه قربونت برم من....چرا نمیزار...
اومدن مهسا مانع ادامه حرفش شد....مهسا نگاهی به ما انداخت و گفت:اینجا چیکار می کنید!!!؟
دریا:الان میایم....
مهسا:چیزی شده؟!!؟
دریا:نه عزیزم.....
سری تکون داد و مردد گفت:باشه و بعد ادامه داد:بیاین مهمونا دارن کم کم میرن....
دریا:باشه....
مهسا سری تکون داد و رفت....منم سریع پشت سرش راه افتادم...نمی خواستم چیزی راجب بهراد بشنوم....مهمونا کم کم خداحافظی کردن و رفتن....ماهم همه خسته ولو شدیم روی مبل ها
وااای که چقدر خوابم میاد...از جام بلند شدم و رو به همه گفتم:من برم بخوابم...شب همگی بخیر...
همه جوابم رو دادن...به سمت نفس رفتم و بوسش کردم....
_شبت بخیر فندوق خاله...
این رو گفتم و لپش رو کشیدم....بعدش هم به سمت اتاق رفتم...لباس هامو با لباس های راحتی عوض کردم...روی تخت دراز کشیدم....کم کم چشمام گرم شد و به خواب فرو رفتم....
صبح که چشمامو باز کردم مهسا بغلم خوابیده بود...اما دریا نبود....به ساعت نگاه کردم ۱۰بود...از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم....نیاز همونجور که به نفس شیر میداد...لبخندی زد و گفت:صبح بخیر...خوب خوابیدی!!!؟
romangram.com | @romangram_com