#سکوت_یک_تردید_پارت_193
مامان که از کارای ما پت و مت خنده اش گرفته بود گفت:زود باشین دخترا زود باشین برین لباساتونو عوض کنید کلی کار داریم....
منو دریا و مهسا نگاهی کردیم و بلند گفتیم:چشمممممممم.....
بعدش هم به سمت اتاق رفتیم و لباسامونو عوض کردیم....از اتاق که اومدیم بیرون آرتان ببخشیدی گفت و رفت شرکت....ماهم شروع کردیم...بعد از گذشت تقریبا دو ساعت...اونجارو قشنگ تزیین کردیم....و من به سمت آشپزخونه رفتم...با توجه به مواد لازم یه کیک شکلاتی خوشگل درست کردم و روش رو با توت فرنگی و کاکائو تزیین کردم...مهسا و دریا با چشمای اندازه بشقاب....هی به من نگاه می کردن....هیی به کیک....
خخخخ منم جای اونا بودم تعجب میکردم...اخه منو چه به این کارا....البته کیک درست کردن رو دوست داشتم و از مادربزرگ خدابیامرزم یاد گرفته بودم....
بگذریم...بعد از اتمام کارها...دیگه کم کم باید حاضر میشدیم...چون وقت اومدن مهمونها بود...به سمت اتاقا رفتیم تا حاضر شیم...من یه تونیک قرمز آستین سه ربع که یقه و سر آسینهاش مشکی بود پوشیدم...جلوش هم ساده بود اما خیلی خوش دوخت بود...یکمی هم آرایش کردم...هه مگه کی قرار بود بیاد که من خودمو واسش خوشگل کنم!!!؟؟تو این جمع که بیشتریاشون زوج هستن کی به من توجه می کنه!!!!منی که تنهام...خیلی وقته تنهام....جلوی آینه ایستادم...لباسمو صاف کردم و نگاهی به خودم انداختم...نمی دونم چرا اما حوصله نداشتم اصلا!!!!!!...ظاهرا یه سری از مهمونها اومده بودن...سعی کردم از حالت کسلی بیرون بیام...درو باز کردم و خارج شدم...دریا و نیاز ومهسا و آرتان...با دوتا از دوستای آرتان با زنهاشون و آرشاوین اونجا بودن...لبخندی مصنوعی زدم و رو به همه سلام کردم...همشون هم جوابمو دادن....منم رفتم و کنار نیاز نشستم...سنگینی نگاهی خییلی اذیتم می کرد...حدس میزدم که آرشاوین باشه!!!!نمی دونم چرا این پسر سعی داره با چشماش منو قورت بده!!!!اووووفففف....بهش نگاه کردم....یاد بهراد افتادم... لبخندی روی لبهام نشست....وقتی آرشاوین و نیاز و آرتان و بهراد رفته بودم بیرون...بهراد چقدر حرص می خورد...چقدر وحشتناک بهم نگاه میکرد وقتی به حرفای آرشاوین میخندیدم...وااای من امروز چمه!!!هه...اون همه تلاش کردم واسه فرار کردن ازش....واسه این که الان اینجا نباشه بارها از نیاز پرسیدم اما الان...جای خالیش داره اذیتم می کنه....نمی دونم چرا اما ناخودآگاه تو دلم گفتم:(ای کاش الان اینجا بودی بهرادم)لبخندم پررنگ تر شد...به خودم اومدم....هنوز داشتم به آرشاوین نگاه میکردم...اونم با نیش باز تر از همیشه اش زل زده بود به من!!!!یهو متوجه لبخندم شدم...سریع جمعش کردم و سرم رو انداختم پایین....اه....خاک بر سرت دختره ی خنگ....الان این پیش خودش چه فکرا که نمی کنه....اوووووف....عجب سوتی دادما....بیخیال کلنجار رفتن با خودم شدم و به نفس نگاه کردم....اییییی جاااانمممم....عزیییزم من چرا متوجه این عروسک نشدم!!!؟؟؟یه پیرهن عروسکی قرمز با کفش های قرمز پوشیده بود...به موهای فرفری خوشگلش هم گل سر زده شده بود....بعد از تقریبا نیم ساعت دیگه همه اومده بودن و تولد شروع شد...اولش یه خورده رقصیدیم...و واسش تولدت مبارک خوندیم...بعدش هم کیکشو بریدیم...و در آخر همه کادو هاشونو دادن..همه هم بلند شدن و رقصیدن...اما من اصلا حوصله نداشتم...
داشتم با بی میلی بهشون نگاه می کردم که دست یکی روی شونه ام نشست...به سمتش برگشتم...آرشاوین...همونجور که با لبخند بهم نگاه می کرد گفت:چرا یه گوشه نشستین!!!حالتون خوبه!!!!
سرم رو تکون دادم و گفتم:خوبم ممنون...
یه تای ابروشو بالا داد و گفت:ولی به نظر من خوب نیستین....
سکوت کردم و توی دلم گفتم آخه مگه تو دکتری!!!!دامپزشکم نیستی چه برسه به دکتر!!!!به تو چه اخه....
_نه فقط یکمی خسته ام....
لبخندی زد و گفت:آهان....دستش رو به سمتم گرفت و ادامه داد:افتخار میدید!!!؟و به یه جایی از سالن که همه داشتن دوتایی میرقصیدن اشاره کرد....آره والا...همینم مونده بیام با تو هرکول برقصم!!!!
لبخندی مسخره و مصنوعی تحویلش دادم و گفتم:نه ببخشید من گرممه...با اجازه....
سریع ازش فاصله گرفتم دیگه نفهمیدم چیزی گفت یا نه!!!!به بالکن رفتم و نفسی عمیق کشیدم....آخیییییش...چقدر اینجا خنکه....دستامو باز کردم و چشمامو بستم....برای یه لحظه کل زندگیم مثل یه فیلم از مقابل چشمهام رد شد و رفت....تو حال و هوای خودم بودم که با صدای دریا به خودم اومدم......
دریا:نگاه!!!؟؟
به سمتش برگشتم و گفتم:بله!!!؟؟
_اینجا چیکار می کنی!!!!؟؟
_هیچی...همینجوری گرمم بود....
دریا نگاهی بهم انداخت و بعد با حالت مشکوکی گفت:گرمت بود!!؟یا اینکه نبودن یه کسی اینجا داشت اذیتت میکرد....
بی حوصله گفتم:بیخیال دریا....
romangram.com | @romangram_com