#سکوت_یک_تردید_پارت_169
با تعجب پرسید:هااا!!؟چراا!!؟
_خونه دیگه...آقا آرتان رسما رفتن قاطی مرغا...
تک خنده ای کاملا مصنوعی و مسخره کرد و گفت:آهان آره...توام تنها شدی دیگه..نیاز رفت خونه خودش...
یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:کیی!!؟نیاز!!؟نه باو..تازه چترش بازه هرروز تلپه خونه خودمون...تازه می خواستیم نفس راحت بکشیما...
بهراد خنده ای کرد و مهربون بهم نگاه کرد...
نمی دونم چرا اما یهو گفتم:خوش به حالشون چه شب قشنگی امشب واسشون...
بهراد با نمک بهم نگاه کرد وشیطون گفت:آره خب...چرا که نه..
اییی وااای..سوتی دادم...سر جام صاف شدم و گفتم:اممم...خب...شب عرو...خب روز عروسی...کلا روز قشنگی واسه اونایی که همو دوس دارن...
_ااااا شبش یعنی قشنگ نیس!!؟
_چراا چرااا شب و روزش قشنگه....
خنده ای کرد و گفت:آهان بعله...
بعد به جلوش نگاه کرد و دیگه چیزی نگفت...دوس داشتم حالا که این بحث ها باز شده...بدونمم کسیو دوست داره!!!یا نه!!!؟حتی اگه اون یه نفر من نباشم...اما می خواستم بدونم...کسی که بهراد دوسش داشته باشه واقعا خوشبخت ترین دختر دنیاست...چون یه کوه پشتشه...
رو کردم بهش و پرسیدم:یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی!!؟
_نه بپرس...
_شما چییی!!!تا حالا کسیو واقعا دوست داشتی!!؟
اولش از سوالم جا خورد...اما بعدش تو چشمام زل زد و گفت:داشتم نه...دارم...همیشه هم خواهم داشت....
صدای ضربان قلبم بالا رفت...آب دهنمو قورت دادم و گفتم:می دونه که شما دوسش داری!!!؟
به رو به روش چشم دوخت و گفت:نه...
_خب چرا بهش نمیگی!!!؟
romangram.com | @romangram_com