#سکوت_یک_تردید_پارت_154


کمی فکر کرد و گفت:فکر نکنم...

سری تکون دادم و گفتم:آهان ببخشید..بفرمایید شما...

زیر لب خداحافظی کرد و به اتاق بهراد رفت...برگشتم و با تعجب به رفتنش چشم دوختم...خدایا...من این زن رو کجا دیدم!!!؟؟؟

به اتاقم برگشتم...ساعت یک ربع به شیش بود...کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم...که گوشیم زنگ خورد...مامان بود...

_جوونم مامان!!؟

صدای گریونش توی تلفن پیچید...

مامان:نگ...نگاه‌‌‌...

_الوو مامان...چیه چیشده!!؟

_ن...نیاز...

تقریبا داد زدم:نیاز چییی!!؟؟

خود..خودکشی کرده...

از ترس بلند جیغ زدم:چیییییییی!!؟؟؟

بهراد و آرتان از اتاقاشون بیرون اومدن و با وحشت رو به روم قرار گرفتن...

_الان کجایین!!؟؟

_با عموت...آوردیمش بیمارستا...این رو گفت و صدای هق هقش تو گوشیم پیچید ....دیگه نتونست ادامه بده...با گریه گفتم:الوو مامان!!؟مامااان!!؟

صدای مردونه عمو توی تلفن پیچید:عمو جان ما بیمارستان....هستیم...

این رو که گفت بدون خداحافظی گوشی رو قطع کردم...آرتان با وحشت پرسید:چی شده!!؟

با بغض جواب دادم:نیاز..خو...خودکشی کرده...


romangram.com | @romangram_com