#سکوت_یک_تردید_پارت_153
وسط حرفم پرید و گفت:من با دستای خودم تورو تو چاه اون عوضی نمی ندازم...
_اما اون باباته...با تو و ما چی کار کرده که بهش اینجوری میگی...چرا انقدر ازش بدت میاد...
با خشم جواب داد:آره اون پدرمه...پدری که از وقتی خیلی چیزارو فهمیدم...تنها آرزوم این بود که ای کاش اون هیچوقت پدر من نبود...
_اون خیلی چیزا چیه!!همون چیزایی که من دنبالشم...
_اون خیلی چیزا چیه!!همون چیزهایی که من دنبالشم..جواب چرا هام...امیر بهم بگو...موضوع چیه!!؟
امیر از جاش پاشد و گفت:پی این ماجرا رو نگیر..به نفعت نیس...دونستن این چیزا جز سردرگمی...جز عوض شدن خیلی چیزا تو زندگیت...نیست...روز خوش...
اومدم لب باز کنم و چیزی بگم که پشتش رو به من کرد و از من دور شد...سرم رو بین دستام گرفتم و پووفی کشیدم...اه لعنتی....این چه زندگیه اخه!!!خسته شدم...به جمله آخر امیر فکر کردم:جز عوض شدن خیلی چیزا تو زندگیت نیس...یعنی چی!!؟واقعیت...دونستن واقعیت چیو تو زندگی من عوض می کنه!!؟
کلافه شده بودم...هرچی بیشتر به این موضوع فکر میکردم...بیشتر گیج میشدم...بیشتر از جواب چراهام دور میشدم...باید بفهمم...هرجوری که شده...به هر قیمتی که هست...
از جام بلند شدم و مقداری پول روی میز گذاشتم...و از کافی شاپ خارج شدم و به سمت خونه راه افتادم...
**********
از اتاقم خارج شدم و داشتم به اتاق بهراد میرفتم که با خواهرش برخورد کردم...قیافه این زن واسه من آشناس...اما نمی دونم کجا دیدمش...هه...اینم یکی دیگه از مبهمات ذهنم بود...به سمتش رفتم...
_سلام خانوم خدابنده...
به سمتم برگشت و گفت:ااا سلام خانوووم...
لبخندی زدم و گفتم:کیانی...
_آهان آره خانوم کیانی حال شما!!؟
_خیلی ممنون مرسی...
لبخندی زد و اومد از کنارم رد شه که گفتم:ببخشید...
سرجاش ایستاد و گفت:بله!!؟
_قیافه شما برای من خیلی آشنا هستش...منو شما قبلا جایی همدیگه رو ندیدیم...
romangram.com | @romangram_com