#سکوت_یک_تردید_پارت_155

-چیییییییییییییی!؟؟کدوم بیمارستانن!!؟؟

بیمارستان.......

این رو که گفتم آرتان بدون معطلی دوید از پله ها رفت پایین...اومدم پشت سرش برم که بهراد دستم رو از پشت کشید...

_وایستا من میرسونمت...

دستم رو از بین دستش بیرون کشیدم و از پله ها تند تند رفتم پایین...اونم پشت سرم اومد...همونجور که گریه می کردم به سمت ماشین بهراد دوییدم...اومد و درو زد سوار شدم و خودش هم سوار شد و بدون معطلی...سریع راه افتاد...

خدایا...تورو خدا...خواهرمو به تو میسپرم...خودت کمکش کن...خدایا بسته دیگه بسته....این بلا ها چیه که داره به سرمون میاد....خدایا خودت کمکش کن اون هنوز خییلی جوون خدایا خواهش میکنم...آروم و بی صدا اشک میریختم و دعا می کردم...بهراد هم با آخرین سرعتش می روند...یکم مونده به بیمارستان چراغ بود...که از خوش شانسیمون هم قرمز بود...

بهراد:اه لعنتی...

تحمل نداشتم باید زود تر می رسیدم...اینم هنوز صد ثانیه مونده بود...در ماشین رو باز کردم که بهراد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:چیکار می کنی!!؟؟

از ماشین پیاده شدم و به حالت دو از بین ماشین ها رد شدم و به سمت بیمارستان رفتم...از پشت صدای بهراد رو شنیدم که داد زد:نگاه وایستا...

اما اعتنایی نکردم...حال من خیلی خراب تر از این حرفا بود...جون خواهرم در خطر بود...نفس نفس زنان به در بیمارستان رسیدم و....

وارد شدم...دم پذیرش عمو رو دیدم...دوییدم و به سمتش رفتم...

با صدایی پر از بغض گفتم:عموو عموو کجاست تورو خدا منو سریع ببر اونجا...

عمو دستامو گرفت و گفت:آروم باش عزیزم آروم الان میریم...

دستم رو گرفت و باهم راه افتادیم..بعد از چند ثانیه به یه راهرو رسیدیم و رفتیم توو...

مامان رو دیدم که جلوی یه در وایستاده بود...

به سمتش رفتم تا منو دید دویید سمتم و پرید بغلم...آرتان هم اونجا بود...

مامان:دخترم...

همونجور که اشک می ریختم گفتم:آروم باش..مامانی آروم...

بعد از چند دقیقه از بغلم جدا شد و با گریه رفت سرجاش نشست...به آرتان نگاه کردم..بدبخت رنگ به صورت نداشت...

romangram.com | @romangram_com