#سکوت_یک_تردید_پارت_134
همه موافقت کردیم...و من و نیاز به اتاقمون رفتیم تا حاضر شیم..
آخرین نگاه رو به خودم در آینه انداختم...یه مانتو کتی کرمی پوشیده بودم...روسریم رو به صورت مادمازلی بسته بودم...و یه شلوار مشکی پوشیده بودم...آرایش ساده ای هم داشتم خوب بود...تقه ای به در اتاق خورد و در باز شد...
نیاز:حاضری!!؟
_آره بریم...
_بریم...
باهم از اتاق خارج شدیم...امروز سوم عید بود...و ما داشتیم میرفتیم نمک آبرود...تا تلکابین سوار شیم...ویلا ما تو نوشهر بود..فاصله خیلی زیادی تا اونجا نبود...با نیاز از ویلا خارج شدیم...آرتان و بهراد توی ماشین منتظرمون نشسته بودن...سوار شدیم و سلام کوتاهی کردیم و راه افتادیم...وقتی رسیدیم ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم...از بچگی عاشق اینجا بودم...اخه مامان من شمالیه وما خیلی شمال اومدیم...انقدر اومدیم که من خیلیی از جاهای شمال رو بلدم...به یه جا رفتیم که صف تلکابین بود...دوتا صف بود..یکی فکر کنم اگر اشتباه نکنم واسه تلکابینی بود که قدیمی تر بود و ارتفاعش بیشتر یکی دیگه هم واسه اون یکی بود که جدیدتره....آرتان نگاهی به صف انداخت و گفت:اوووووووووه....چه خبرررره....تا فردا صبح باید منتظر بمونیم تو صف که....
با کلافگی به صف دراز جلوم نگاه کردم...
بهراد:چاره ای نیست...ولی فکر کنم اونی که جدیدتره...یکم صفش خلوت تره میرم ببینم....این رو گفت و از ما دور شد....
نیاز:حالا چرا این شلوغ تره تا اون!؟؟
_اخه این طولش بیشتره مدت زمان بیشتری طول میکشه تا بره ارتفاعش هم بیشتره انگار...
نیاز:اهان بیخیال حالا چه فرقی داره!!!
آرتان:ملتن دیگه...دوست دارن بیشتر طول بکشه...واسه من که فرقی نداره..هرکدوم که شماها بگید سوار میشیم...این رو گفت و منتظر به ما نگاه کرد....
من دلم می خواست این که ارتفاع و طولش بیشتره سوارشم اما خیییلییی شلوغ بود...بیخیال اگه اون خلوت تر باشه همون رو سوار میشیم....
_بیخیال اگه اون خلوت تره همون رو سوار میشیم....
نیاز:آره واسه منم فرقی نداره همون خوبه...
چند لحظه بد بهراد زنگ زد و گفت اینجا خییلیی بهتر از اونجا آرتان هم گفت که بلیت همون رو بگیره....ما هم به طرف همون صف راه افتادیم....اونجا خیلی بهتر از اینجا بود...خییلیی منتظر نموندیم...شاید یه ربع...خلاصه به سمت تلکابین ها رفتیم تا سوار شیم...دونه به دونه پر از راه میرسیدن و آدما ازشون پیاده میشدن و این جدید ها سوار میشدن و یه عکس ازشون گرفته میشد و بعدش هم میرفتن....
یکیشون وایستاد و سه نفر ازش پیاده شدن...نیاز آرتان جلو رفتن و بلیت ها رو دادن و سوار شدن....اومدم برم که بهراد دستم رو گرفت: کجا!!؟
_بریم سوار شیم دیگه...
romangram.com | @romangram_com