#سکوت_یک_تردید_پارت_133
با این حرف من همشون خنده ای کوتاه کردن..اول منو نیاز همدیگه رو بغل کردیم..بعدش هم من و آرتان..بعدش نیاز. و آرتان...و در آخر بهراد و آرتان...همه بهم عید رو تبریک گفتیم...تو این حال و هوا بودیم که گوشیم زنگ خورد با ذوق به سمتش رفتم...دریا بود...جواب دادم با صدای نسبتا بلندی گفتم:سال نوووت مباارک عقب موونده...اونم همزمان با من همینو گفت...لبخندی زدم و گفتم:چطووری عقشم!!؟
_خوووب خووشمله...خودت چطوری شمال خوش میگذره با استاد جوون!!؟؟
_عالییی...فقط اونو بزور میشه تحمل کرد...دریا خنده ای کرد و گفت:سال خوبی داشته باشیی عزیز دلم...
_توام همینطور عشقوولی...
_گوشی رو بده به اون خل و چل هم تبریک بگم...
_باشه گوشی گوشی...
به سمت نیاز رفتم و گوشی رو دادم دستش...اون دوتا هم مشغول تلفن حرف زدن بودن....تلفن آرتان تموم شد اومد و نشست..اما اون همچنان حرف میزد...حتما دوست دخترای رنگارنگشن دیگه...اصن به من چه!!!گوشی آرتان دوباره زنگ خورد لبخندی زد و گفت:ااا بابا...
با ذوق بهش نگاه کردم...جواب داد:سلام بابا جون..سال نوتون مبارک...
_...........
_مررسیی شمام همینطور..
_.............
_آره آره داره با دریا خانوم صحبت میکنه..ولی نگاه اینجاست..گوشی گوشی.از من خدافظ به مامان سلام برسونید...این رو گفت و گوشی رو به دستم داد:سلاممم باباییی...
_سلام دختر خوشگلم سال نوت مبارک...
_مررسی بابایی سال نو شمام مبارک...سال خوبی داشته باشید...
_توام همینطور بابایی...بیا بیا با مامانتم صحبت کن دلش واستون یه ذره شده...
با مامانمم حرف زدم و بهم تبریک گفتیم..نیاز هم اومد و با مامان حرف زد و بعدش هم قطع کرد...تلفن آقا بهراد هم تموم شد و اومد...آرتان رو کرد به هممون و گفت:خب حالا کجا بریم چیکار کنیم...
من شانه ای بالا انداختم...
نیاز:نمی دونم...
بهراد:حالا دخترا شما برید حاضر شید سر از یه جا در میاریم دیگه....
romangram.com | @romangram_com