#سکوت_یک_تردید_پارت_135
بلیت توی دستش رو نشون داد و گفت:اونا جدا میرن...منو تو باهم....
چیییییی!!؟؟؟نهههههههه.....من میییترسمممممم.....به نیاز و آرتان نگاه کردم لبخند خبیصانه ای زدن....و بعدش هم تلکابین چرخید و رفت....
با ترس به بهراد نگاه کردم و گفتم:اخه چرا!!؟
_می خواستن خودشون برن..برو بعدی اومد برو سوار شو...آب دهنمو قورت دادم...به سمتش رفتم و سوار شدم...بعد من هم بهراد اومد و سوار شد....یه زن دوربین به دست اومد و گفت:حاضرین!!؟؟..
من که چیزی نگفتم ولی بهراد سرش رو تکون داد...یه عکس گرفت و بعد تلکابین چرخید..و درش بسته شد...و کم کم رفت...وایی خدایا خودمو به تو میسپرم من تا حالا تنها یه طرفش نشستم همیشه بابا بغلم میشست...اما الان من تنها بودم بهراد رو به روم نشسته بود...خیلیم ریلکس بود...اولش نترسیدم اما وقتی ارتفاعش کم کم زیاد میشد ترسیدم...چشمامو بستم و صلوات فرستادم...نمی دونم چقدر گذشته بود که تکون کوچیکی خورد...یا ابوالفضل..خیلی ترسیده بوودم...اما بعدش دستایی دور شونه ام حلقه شد....چشمامو باز کردم...بهراد بود...اومده بود کنار من نشسته بود....اونم در فاصله کمی بهم لبخندی زد و گفت:نترس خانوم خوشگله من اینجام...
بهش نگاه کردم...الان وقت لجبازی نبود...ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست....آرامش گرفته بودم...چشمامو باز کردم...با لذت به روبهرو نگاه کردم...دیگه نمی ترسیدم...اصلا نمی ترسیدم....
برعکس از دیدن او ارتفاع لذت هم میبردم...دروغ چرا...حضورش کنارم...باعث دلگرمیم بود...باعث آرامشم بود...
بهراد:از آرتان شنیدم که مادرتون اهل شمال آره!!؟
با سوالش به خودم اومدم و گفتم:آره اما اینجا نه..بابلسر...
_آهان پس باید زیاد اینجور جاها اومده باشی....
_زیاد که نه...دو بار اینا قبل این دفعه اینجا اومدم...اونم چندسال پیش...اخه ما که شمال میایم...فامیل زیاد داریم برای همین وقتی برامون نمی مونه که اینجاها بیایم...مگر اینکه دست جمعی....
_آهان...خیلیی از ارتفاع میترسیا....خانووم کوچولووو....
با حرص گفتم:اولا من خانوم کوچولو نیستم...بعدشم چون تنها نشسته بودم یه ور ترسیدم....
یه جور خاصی نگام کرد...لبخندی روی لبش نشست و گفت:الان چی!!؟الان دیگه نمی ترسی!!؟؟
به چشمای عسلیش چشم دوختم...اما چیزی نگفتم...چی باید میگفتم!!؟میگفتم حضور تو باعث دلگرمیمه!؟؟میگفتم چون تو اینجایی آرامش دارم!!نه...اون نباید بدونه هیچی نباید بدونه...
_اممم خب چیزه چون یه نفر پیشم نشسته نه....
با لحن با مزه ای گفت:یعنی فرقی نمیکنه اون یه نفر کی باشه دیگه!!؟
میخواستم بگم چرا...خیلیی فرق داره..چون تو...مرد مورد علاقه ام...اما نه...
_نه فرقی نداره...
romangram.com | @romangram_com