#شروعی_دیگر_پارت_99

به جای اینکه بگم روانپزشک داره برای پانیذ میاد، گفتم کار مهمی برام پیش اومده.

دلم نمی‌خواست کسی که هیچ صنمی با پانیذ نداره جز دوستِ پسر خاله‌اش از مشکلات روحیش باخبر بشه.

هرچند بعد که ببینتش از رفتارای سردش متوجه افسردگیش میشه.

شاهرخم بلند شد و بعد از خداحافظی مختصری از هم جدا شدیم.

سوار ماشین شدم و به طرف خونه‌ی عمو پارسا راه افتادم.

خدا می‌دونه دیشب که مامان موضوع رو بهم گفت تا چه حد ناراحت و نگران شدم و چقدر جلوی خودم رو گرفتم که اونوقت شب به پانیذ زنگ نزنم و از خوابی که به زورِ آرامبخش مهمون چشماش شده بود بیدارش نکنم.

و امروز از بس ذهنم مشغولِ ملاقات با شاهرخ بود، نمی‌دونم موضوع به این مهمی رو چطوری فراموش کردم.

نگاهم ساعت مچیم رو هدف گرفت، وای دکتر تا الان باید رسیده باشه.

دستی به صورتم کشیدم و پام رو روی گاز فشردم تا هرچه سریع تر برسم.

بیست دقیقه نشده جلوی در خونه‌ی خاله اینا بودم.

زنگ زدم و مامان درو برام باز کرد.

با قدم‌های تند رفتم تو، ولی با دیدن کفش‌هایی که تا حالا ندیده بودم جلوی درِ ورودی ناخوداگاه قدم‌هام آروم شد و کلافه دستی تو موهام کشیدم.

نگاه پرسرزنش مامان بهم فهموند با اون همه عجله برای زود رسیدنم، بازم دیر رسیدم.

❊❊❊

*پانیذ*

هیچ‌کدوم از حرفای صد من یه غازِ این دکتر تازه به دوران رسیده حتی ذره‌ای برام اهمیت نداشت.

د آخه مردتیکه اگه چیزی حالیش بود که نمی‌گفت:«اگه بیشتر از این حالش بد بشه، باید بستری بشه»

romangram.com | @romangram_com