#شروعی_دیگر_پارت_100
من؟ من باید بستری بشم؟ خنده داره.
من نه عصبی بودم نه افسرده، من فقط دیگه حس و حال خندیدن و شاد بودن رو نداشتم، همین! اینا الکی گُندهاش کردن، بـسـتـری.
از یادآوری اتفاقات دیروز خونم به جوش میومد.
چقدر دلم میخواست خرخرهی اون دکترِ احمق رو بجو ام.
چقدر دلم میخواست با همین ناخنام تیکه تیکهاش کنم.
چقدر دلم میخواست...
دستم رو چند بار روی ابروهام کشیدم عادتم بود از بچگی، هروقت عصبانی یا ناراحت بودم با دست کشیدن روی ابروهام آروم میشدم؛ ولی این بار انگار اینم فایده نداشت.
کاش الان پانیا اینجا بود تا بغلش کنم و آروم بشم، کاش میتونستم برم لبهی پرتگاه و انقدر داد بزنم تا آروم بشم، کاش الان یه نفر دم دستم بود و تا سرحد مرگ میزدمش تا آروم بشم.
کاش آروم بشم، یه آرامش همیشگی.
کاش بخوابم، یه خواب آروم، یه خواب ابدی.
تقهای به در خورد و در باز شد.
میدونستم ارسلانه گفته بود میاد.
بی حوصله بدون اینکه برگردم سمتش گفتم:
_وقتی میخوای بدون اجازه وارد شی، دیگه در زدنت چیه؟
لبخندی زد و گفت:
_حالا ما یه بار دلمون خواست بی اجازه وارد اتاق خانوم بشیم، گیر نده دیگه.
romangram.com | @romangram_com