#شروعی_دیگر_پارت_98
یعنی میشه شاهرخ امیدوارمون کنه؟
صدای زنگ گوشیم بلند شد.
از جیبم درش آوردم و نگاهی به صفحهاش انداختم، مامان بود:
_جانم؟
_ارسلان کجایی پس؟
متعجب گفتم:
_بیرون، چطور؟
با لحن حرصی گفت:
_چطـور؟ خوبه دیشب بهت گفتم امروز قراره برای پانیذ دکتر بیاد.
وای به کل یادم رفته بود.
دیشب که رفتم خونه و از مامان علت اومدن پانیا رو پرسیدم، گفت:«خاله مهرسا نشسته بوده بالای سر پانیذ و برای سلامتیش دعا میخونده و گریه میکرده، پانیذم یهو از خواب میپره و وقتی میبینه مامانش نشسته بالای سرش گریه میکنه عصبی میشه و داد و بیداد راه میاندازه و خودش و دکترا و مهران و اون ماشینی که باعث تصادفشون شده و خلاصه همه رو میگیره به باد فحش، بعدم به زور آرامبخش آروم میشه و میخوابه.
عمو پارسا هم پانیا رو که حسابی ترسیده بوده میاره اینجا و بعدم با یه روانپزشک هماهنگ میکنه که فردا بیاد دیدن پانیذ»
زدم تو پیشونیم و گفتم:
_ای وای، یادم رفت، الان راه میافتم
بلند شدم و رو به شاهرخ که از این رفتار هول کرده و ناگهانیم تعجب کرده بود و سوالی نگاهم میکرد گفتم:
_شرمنده، کار مهمی برام پیش اومده، باید سریع برم.
romangram.com | @romangram_com