#شروعی_دیگر_پارت_80
ناباور لب زد:
_باور نمیکنم!
با چشمای سرخش خیره شده بود توی چشمام، تو چشماش عصبانیت، خشم، بهت و دلخوری موج میزد و بهم میفهموند همه چیز رو فهمیده!
عصبانیتش به اوج رسید، گوشی رو پرت کرد تو سینهام و فریاد زد:
_باور نمیکنم! باور نمیکنم کسی که همرازم بود و هیچی از هم مخفی نداشتیم از کسی که من و زیر پاش گذاشت و رد شد چاقـو خورده و از من مخفـی کرده.
و رو به بقیه گفت:
_همهاتون میدونستید، من این وسط غریبه بودم؟
برگشت سمت من و خیره تو چشمام فریاد زد:
_آره ارسلان؟ من غریبه بودم؟
منتظر جوابِ من نشد و با چشمایی که تا مرزِ باریدن رفته بود صورتم رو از نظر گذروند و صداش تحلیل رفت و قلبم تیر کشید:
_ازت انتظار نداشتم، اصلا ازت انتظار نداشتم.
پوزخندی زد و دستاش روی تایرهای ویلچر نشست و به سمت در حرکت کرد.
میدونستم به هوای آزاد نیاز داره وقتی عصبانی میشد هیچی جز هوای آزاد نمیتونست آرومش کنه.
نمیتونست از در رد بشه، لبهی در مانعش می شد؛ ولی انگار اصلا براش مهم نبود که ممکنه بیافته، با تمام قوا ویلچر رو به جلو حرکت میداد.
تو همین کشمکشها چرخِ جلوی ویلچر روی لبهی در رفت و تعادل ویلچر بهم خورد و به عقب برگشت.
نفهمیدم چطوری خودم رو بهش رسوندم، فقط میدونم لحظهی آخر دستههای ویلچر توی دستام بود.
romangram.com | @romangram_com