#شروعی_دیگر_پارت_79
_جواب بده.
وایکاش خودم جواب میدادم و هیچوقت به پانیذ نمیگفتم جواب بده.
برگشتم سمت ذغال ها، ولی صدای پانیذ رو میشنیدم که داشت با فردِ پشت خط حرف میزد:
_بفرمایید.
_......
_خواهرشون هستم، شما؟
_......
_صداتون آشناست، ولی شرمنده به جا نیاوردم.
یعنی کیه! نکنه! وای نـه!
بلند شدم و به سمتش رفتم، که صدای دادِ عصبانیش متوقفم کرد:
_شما به چه حقی به ارسلان زنگ زدید؟ وقتی رابطهی من با پسرتون قطع شد، بین دوتا خانواده یه دیوارِ بلند کشیده شد.شما حق نداشتید به برادر من زنگ بزنید آقای محترم.
وای وای وای از همون چیزی که میترسیدم سرم اومد، پدر مهران بود.
پا تند کردم به سمتش و سعی کردم گوشی رو از دستش در بیارم، ولی اون انگار اصلا من رو نمیدید.
با شنیدن صدای پدر مهران تمام خاطراتِ تلخ اونروزا یادش اومده بود و همین اون رو بیش از حد عصبانی کرده بود.
و من خودم رو لعنت میکردم که چرا حتی یک درصدم فکر نکردم شاید اون باشه و با بی خیالیِ تمام گفتم پانیذ جواب بده.
هیچجوری نمیذاشت گوشی رو ازش بگیرم.
با عصبانیت داد میزد و حتی فرصت حرف زدن به آقای عمادی نمیداد، انگار میخواست تمام اون لحظاتِ تلخ رو با داد زدن تلافی کنه؛ ولی نمیدونم یهو چی شد و آقای عمادی چی بهش گفت که صداش تو گلو خفه شد و نگاهش ماتِ صورتم موند.
romangram.com | @romangram_com