#شروعی_دیگر_پارت_78
_آره عمو، میتونم
و ذغال به دست به طرف حیاط رفتم.
ذغال ها که قشنگ سرخ شد برگشتم داخل.
داشتم از توی ذغال گردون توی منقل میذاشتمشون که گوشیم زنگ خورد.
صداش از طرف سوگل اینا میومد.
پانیذ از روی میز برش داشت و گفت:
_ارسلان موبایلت!
_کیه؟
نگاهی به صفحهاش انداخت و گفت:
_شمارهاس
درحالی که اصلا حواسم به اون یارو نبود و فکر میکردم مزاحمِ گفتم:
_ولش کن
بعد از چند ثانیه صداش قطع شد، ولی بلافاصله دوباره زنگ خورد.
پانیذ دوباره نگاهی به صفحه انداخت و گفت:
_همونه، حتما یکی کار واجبی داره باهات.
بی خیال گفتم:
romangram.com | @romangram_com