#شروعی_دیگر_پارت_77
وارد شدیم و چشمم افتاد به حیاطِ تقریبا بزرگی که پر از سبزیجات و درختهای میوه بود.
خاله از قدیم علاقهی شدیدی به کاشتن سبزیجات داشت.
همیشه میگفت:«اگه خونهی حیاطدار بگیریم، حیاطش از دست من در امان نمیمونه»و حالا هم به حرفش عمل کرده بود.
عمو شهیاد و خاله شمیم و سارگل و سوگل برای استقبال به حیاط اومده بودن.
بعد از احوال پرسی و استقبالِ گرمشون وارد ساختمان اصلی شدیم.
داخل خونه هم نمای زیبایی داشت و این نشون از سلیقهی فوق العادهی خاله داشت.
ویلچرم رو کنار مبلی که ارسلان نشسته بود، ثابت کردم و مشغول تماشای قاب عکس زیبای رو به روم شدم.
بعد چند دقیقه سوگل و سارگلم اومدن پیشمون و مشغول گپ زدن شدیم.
❊❊❊
*ارسلان*
داشتیم درمورد رشتههای تحصیلی و پیدا شدن کار برای این رشتهها حرف میزدیم، که عمو پارسا صدام کرد.
از جام بلند شدم و به سمت جایی که بابا اینا نشسته بودن رفتم:
_بله عمو
نگاهی به پهلوم انداخت و گفت:
_میتونی ذغال بچرخونی؟
تقریبا یک ماهی از چاقو خوردنم میگذشت و کار کردن برام آسون تر شده بود، فقط نمیتونستم چیزای سنگین بلند کنم.
درحالی که ذغال گردون رو از توی سینی قلیونی که عمو شهیاد آماده کرده بود برمیداشتم گفتم:
romangram.com | @romangram_com