#شروعی_دیگر_پارت_76
_بابا میشه جوری بگید منم بفهمیم.
_چیز مهمی نیست.
_چیز مهمی نیست و داشتن زنگ و میسوزوندن؟ چیز مهمی نیست و جلوی مامان و میگیرن؟
بابا با اخمهای درهم گوشیش رو از جیبش درآورد و گفت:
_گفتم که چیزی نیست.
و رفت بیرون.
برگشتم سمت مامان که لبخند الکیای تحویلم داد و رفت سمت آشپزخونه.
یاد رفتارهای مشکوک بابا اینا افتادم، دائم تلفنهای مشکوک، رفت و آمدهای مشکوک، حرفای رمزی و مشکوک و حالا هم شخصی که جلوی مامان رو گرفته بود و امروزم قصد سوزوندن زنگِ خونه رو داشت.
شقیقهام رو مالش دادم و نگرانیِ لونه کرده تو چشمای مامان، تنبیه پانیا به خاطر گفتن موضوعی که انگار همه میدونستن اِلا من، دستپاچگی مامان از سوال من و شونه خالی کردن از زیر جواب دادن بهش و اخمهای درهمِ بابا، همه و همه من رو نگران و سردرگم کرده بود.
ساعت حدودای هشت بود که آماده شدیم و از خونه زدیم بیرون.
به کمک بابا سوار ماشین شدم و راه افتادیم سمت خونهی عمو شهیاد.
بالاخره بعد از کلی پشت ترافیک موندن رسیدیم.
بابا ویلچرم رو از صندوق عقب آورد و کمکم کرد از ماشین پیاده بشم، دست دور گردنش انداختم و به سختی خودم رو روی ویلچر کشیدم.
هنوز بهش عادت نکرده بودم و کار کردن باهاش برام مشکل بود.
همزمان با ما عمو امید اینا هم رسیدن.
بابا زنگ رو فشرد و صدای عمو شهیاد که میگفت:«بفرمایید»وبعد صدای تیکِ باز شدن در به گوش رسید.
romangram.com | @romangram_com