#شروعی_دیگر_پارت_75

_چلا مامان؟ مده چیتا تردم؟ «چرا مامان؟ مگه چیکار کردم؟»

_میری تو اتاقت تا دیگه توی کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنی.

پانیا برگشت سمتم و با اون چشمای مظلومش خیره شد توی چشمام و ملتمس گفت:

_آدی«آجی»

یعنی من وساطت کنم تا مامان ببخشتش و از تنبیه‌اش صرفه نظر کنه؛ ولی من نمی‌تونستم روی حرف مامان حرف بزنم.

دستی روی موهای خرماییش کشیدم و گفتم:

_خوشگلم برو تو اتاقت، تا بعد بریم بستنی بخوریما

وقتی از منم ناامید شد، دوباره نگاهی به مامان انداخت و ناراضی و با چونه‌ی لرزون راهیِ اتاقش شد.

برگشتم سمت مامان و گفتم:

_کی جلوتون و گرفته؟ چرا نذاشتی پانیا بهم بگه؟ چرا من نباید می‌دونستم؟حالا دیگه من غریبه‌ام و نباید از چیزی سر دربیارم.

مامان نگاه نگرانش رو به زمین دوخت و دستاش رو به هم گره کرد، عادتِ مامان وقتی نگرانه یا می‌خواد چیزی رو پنهون کنه یا از زیر جواب دادن شونه خالی کنه.

صدای بسته شدن در حیاط و پشت بندش «مهرسا»گفتنِ بابا به گوشم خوردو بعد در ورودی باز شد و قامت بابا تو چهارچوبِ در نمایان شد.

مامان به سمتش دوید و نگران گفت:

_چی شد؟ رفت؟

بابا سرش رو به معنی «آره» تکون داد و گفت:

_فعلا رفت؛ ولی اینا بی خیال قضیه نمی‌شن

عصبی از رمزی حرف زدنشون گفتم:

romangram.com | @romangram_com