#شروعی_دیگر_پارت_81

قلبم به شدت می‌زد.

ویلچر رو به حالت قبلش برگردوندم و نفسِ حبس شده از ترس افتادن پانیذ توی سینه‌ام رو آزاد کردم.

و بدون هیچ حرفی، ویلچر رو به سمت حیاط بردم و کنار درخت توت گذاشتمش و روی تنه درخت قطع شده‌ی کنارش نشستم.

نگاهش خیره به دوردست ها بود و نفسای عمیق می‌کشید و دستاش رو مشت کرده بود تا لرزشش رو منی که کنارش نشسته بودم نبینم.

اگه تا حالا یک درصد تصمیم داشتم رضایت بدم تا قضیه بدون فهمیدنِ پانیذ تموم بشه، حالا که فهمید دیگه محال ممکنه ازش بگذرم، کاری می‌کنم که تاوان تمام کاراش رو پس بده.

❊❊❊

«فصل سوم»





«یک سال بعد»

*پانیذ*

دیگه از پانیذِ قبلی هیچی باقی نمونده بود، انگار یه شب خوابیدم و فرداش وقتی بیدار شدم با یه آدم دیگه عوض شده بودم.

با همه قهر بودم، مامان، بابا، سوگل، حتی ارسلان، دلیل قهرم هم نمی‌دونستم، انگار از کل دنیا دلخور بودم، شده بودم یه دخترِ کم حرف و گوشه گیر.

نسبت به همه چیز بی تفاوت شده بودم، خنثی، دیگه چیزی شگفت زده‌ام نمی‌کرد، دیگه با هیچی خوشحال یا ناراحت نمی‌شدم، دیگه حتی لبخندم با لبام قهر کرده بود.

پانیذِ شیطون و تخس رفته بود و به جاش پانیذِ بی حس و سرد اومده بود.

نگاهم ثابت موند روی تنها منبع آرامشم تو این روزا که سرگرمِ بازی با عروسکش بود و من عجیب دلم یه گازِ تپل از اون لپای صورتیش خواست.

آروم صداش کردم:

romangram.com | @romangram_com