#شروعی_دیگر_پارت_272
تقهای به در زدم و وقتی صدایی نشنیدم آروم در و باز کردم و وارد شدم.
اتاقش رو از نظر گذروندم و به تختش رسیدم.
چشمم به دختری که جنینوار تو خودش جمع شده بود، افتاد.
یه استادی داشتم، همیشه میگفت ”وقتی کسی خودش و درآغوش میگیره یا غم داره، یا ترسیده، یا تنهاست!”
سوگل من چرا خودش رو در آغوش کشیده بود؟
غم داشت؟
ترسیده بود؟
تنها بود؟
مگه میشه من باشم و سوگلم چیزی روی دلش سنگینی کنه؟ مگه من میذارم؟
جلو رفتم و کنار تختش نشستم.
دست کشیدم روی اشکهای خشک شده روی گونهاش و پیشونیش رو بوسیدم.
پلکهای بستش رو لمس کردم و لب زدم:
_چی شده سوگلم؟ چی شده که مرواریدات و حروم کردی؟ چی شده که بالش زیر سرت خیسه؟ چی شده که جواب ارسلانت و نمیدی؟ چی شده؟
موهای توی پیشونیش رو پشت گوشش فرستادم و بلند شدم.
برای آخرین بار به صورتش نگاه کردم و از اتاق زدم بیرون.
من باید میفهمیدم چی شده؟
romangram.com | @romangram_com