#شروعی_دیگر_پارت_271

_گفتم که شاید خواب باشه، اصلاً چرا می‌خوای بری پیشش؟

گوشواره‌ی سوگل رو از جیبم درآوردم و گفتم:

_اون شب تو مهمونی از گوشش افتاد، دیگه یادم رفت بهش بدم و پیشم موند.

دستش رو دراز کرد که گوشواره رو ازم بگیره و در همون حال گفت:

_بده من خودم بیدار شد، بهش میدم.

گوشواره رو عقب کشیدم و گفتم:

_چیزه، خودم اگه میشه بهش بدم، آخه کارش هم دارم.

دستپاچه گفت:

_آخه می‌ترسم خواب باشه.

لجوجانه گفتم:

_حالا من یه نگاهی میندازم، اگه بیدار بود که گوشواره‌اش رو بهش میدم و کارمم بهش میگم، اگه خواب بود هم که هیچی.

دست‌هاش رو به هم فشرد و گفت:

_اخه...

مکثی کرد که گفتم:

_چیزی می‌خواستی بگی خاله؟

_نه، یعنی..چیزه..می‌خواستم بگم آروم در رو باز کن، ممکنه خواب باشه، بد خواب بشه.

سری تکون دادم و به سمت اتاق سوگل رفتم.

romangram.com | @romangram_com